تا من دلشده را دست ز گردن برداشت
جوهر تیغ تو چون سلسله شیون برداشت
این شعر به بررسی مفهوم عشق و جدایی و تاثیرات آن بر زندگی انسان میپردازد. شاعر با تصاویری زیبا و استعارههای ظریف، به احساسات عمیق و رنجهای ناشی از دلبستگی و فاصله از معشوق اشاره میکند. عواطفی چون شوق، درد فراق و تلاش برای رهایی از بندهای عاطفی به تصویر کشیده شده است. شاعر از سختیهای عشق میگوید و به این نکته اشاره میکند که انسان نمیتواند از عشق واقعی به سادگی رها شود و این احساسات عمیق همواره در دل میماند، مشابه به غمی که در دل به وجود آمده و از بین نمیرود. همچنین، در این شعر بر اهمیت آگاهی از خود و دنیا و تأمل بر تجربیات اشاره شده که میتواند انسان را به رشد و بصیرت بیشتری برساند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا من دلشده را دست ز گردن برداشت
جوهر تیغ تو چون سلسله شیون برداشت
شد ز دلبستگی از اشک وداعم سرسبز
خار خشکی که مرا دست ز دامن برداشت
نیست در بندگی سرو قدان آزادی
نتوان فاخته را طوق ز گردن برداشت
حسن هر چند نیارد دو جهان را به نظر
نیست ممکن که تواند نظر از من برداشت
هر که زیر فلک از رخنه دل غافل شد
چشم در خانه تاریک ز روزن برداشت
نیست بی آبله نقش قدم گرمروان
در گهر غوطه زد آن کس که پی من برداشت
در نظر داشت شکست دل چون شیشه من
هر که سنگ از ره من همچو فلاخن برداشت
حاصلی داشت اگر مزرع بی حاصل من
دانه ای بود که مور از سر خرمن برداشت
منم آن منزل بی آب درین دامن دشت
که پشیمان نشد آن کس که دل از من برداشت
شد مسیحا به تجرد ز علایق آزاد
چه کند رشته به آن تیغ که سوزن برداشت؟
سوز پنهانی من در دل او کار نکرد
سنگ، سردی نتوانست ز آهن برداشت
کرد پر گوهر شهوار صدف را صائب
هر که عبرت ز جهان از دل روشن برداشت