در غریبی دلم از یاد وطن خالی نیست
غنچه هر جا بود از فکر چمن خالی نیست
شعر بیانگر حس تنهایی و دلتنگی شاعر نسبت به وطن و معشوق است. او میگوید که قلبش هرگز از یاد وطن خالی نیست و هر جا که باشد، احساس تعلق به زادگاهش را حس میکند. روحش آرامش ندارد و به عشق و شوق میتپد. نه تنها در زیباییهای ظاهری جایی خالی وجود ندارد، بلکه در عواطف و احساساتش نیز پر از غم و سعادت است. شاعر با استفاده از تشبیهات زیبا به تبعید و دردهای عشقی اشاره میکند و نشان میدهد که حتی در کشمکشها و معضلات زندگی، عشق و یاد وطن همواره در او وجود دارد. در نهایت، او تأکید میکند که این دنیا پوچ است و تنها عشق و احساسات واقعی هستند که زندگی را پر میکنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در غریبی دلم از یاد وطن خالی نیست
غنچه هر جا بود از فکر چمن خالی نیست
روح در جسم من از شوق ندارد آرام
در گهر آب من از قطره زدن خالی نیست
چون سر زلف همان حلقه بیرون درم
گرچه یک مویم ازان عهد شکن خالی نیست
چشم بد را به لب خشک ز خود دور کنم
ورنه از خون جگر ساغر من خالی نیست
در سراپای تو هر گوشه که آید به نظر
از شکر خنده چو آن کنج دهن خالی نیست
حسن بیرنگ به هر کس ننماید خود را
ورنه در فصل خزان نیز چمن خالی نیست
اگر اندیشه معشوق هم آغوش بود
سر کشیدن به گریبان کفن خالی نیست
لب هر جام درین بزم لب منصورست
گرچه این معرکه از دار و رسن خالی نیست
داغ در زیر سیاهی بود از چشم ایمن
من و آن باغ که از زاغ و زغن خالی نیست
مصر را شوق وطن کرد به یوسف زندان
گرچه از چاه حسد خاک وطن خالی نیست
جوی خشکی است، چو ساقی نبود، شیشه و جام
از گل و سرو چه حاصل که چمن خالی نیست؟
جز سخن مغز دگر نیست درین عالم پوچ
این چه پوچ است که گویند سخن خالی نیست؟
لاله طور تجلی است دل من صائب
هرگز از داغ جنون کاسه من خالی نیست