مهلت دور سبکسیر جهان اینهمه نیست
توشه بردار و روان شو که زمان اینهمه نیست
در این شعر، شاعر به مهلت کوتاه زندگی و گذرایی آن اشاره میکند و از مخاطب میخواهد که از فرصت استفاده کند و به حرکت درآید. او بر روی موضوع مرگ و اهمیت دل در درک ارزشهای زندگی تاکید میکند و بیان میکند که فاصله از یار و عشق، درد بزرگی است. شاعر همچنین به لطافت طبیعت و ناپایداری آن اشاره میکند و بر این نکته تاکید میکند که زیبایی و عشق نمیتواند دائمی باشد. او میگوید که برای رسیدن به آرامش و سعادت تنها کافی است که دل را پاک و بیدار نگه داریم. در نهایت، شاعر یادآوری میکند که انسان باید از خواب غفلت بیدار شود و از زندگی به نحو احسن بهره ببرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مهلت دور سبکسیر جهان اینهمه نیست
توشه بردار و روان شو که زمان اینهمه نیست
مرگ در چشم سبک عقل، شکوهی دارد
پیش ارباب دل این رطل گران اینهمه نیست
مشکل از خاک سر کوی تو برخاستن است
ورنه برخاستن از هر دو جهان اینهمه نیست
دردم این است که از یار جدا می گردم
گر نباشد غم جانان، غم جان اینهمه نیست
غنچه می لرزد از افسردگی خود، ورنه
با دل گرم، دم سرد خزان اینهمه نیست
آتشین رویی اگر در صف محشر باشد
چشم بستن ز تماشای جنان اینهمه نیست
گل رخسار تو دارد مدد از جای دگر
ورنه تشریف بهار گذران اینهمه نیست
غنچه گل به خموشی دل بلبل را برد
حسن گویا چو بود، تیغ زبان اینهمه نیست
میوه گر در عوض سنگ دهی، آزادی
رتبه بی بری ای سرو روان اینهمه نیست
می توان کرد به یک آه دل گردون نرم
زور در قبضه این سخت کمان اینهمه نیست
روی خود را مگر از اشک ندامت شوییم
ورنه در روی زمین آب روان اینهمه نیست
سایه را دست به خورشید نباشد صائب
دل چو بیدار بود، خواب گران اینهمه نیست