تلخی می به گوارایی دشنام تو نیست
دزدی بوسه به شیرینی پیغام تو نیست
این شعر به زیبایی ویژگیهای عشق و محبت و حسرتهای ناشی از آن را بیان میکند. شاعر تلخیهای زندگی را با عشق و محبت مقایسه میکند و بیان میکند که هیچ چیز به اندازه زیبایی و محبت محبوب او ارزشمند نیست. از دزدی بوسهها و غارت زیباییها صحبت میکند و نشان میدهد که هیچکس نمیتواند بهپای محبوب او برسد. او به شرم و حیا نیز اشاره دارد که مانع از ابراز عشق میشود. در نهایت، شاعر به عدم وفاداری و شرمندگی برخی افراد از محبت واقعی اشاره میکند. این متن به طور کلی حس عمیق عاشقانه و گاهی ناامیدانه شاعر را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تلخی می به گوارایی دشنام تو نیست
دزدی بوسه به شیرینی پیغام تو نیست
یوسف از قافله حسن تو غارت زده ای است
کسی امروز ز خوبان به سرانجام تو نیست
قمریان پاس غلط کرده خود می دارند
ورنه یک سرو درین باغ به اندام تو نیست
دیده شبنم ازان بر رخ گل آسوده است
که خبردار ز رخساره گلفام تو نیست
از لب خویش مگر بوسه ستانی، ورنه
ساغری در خور لبهای می آشام تو نیست
این چه شرم است که خورشید فلک جولان را
جرأت بوسه گرفتن ز لب بام تو نیست
قطره در خون زند آن صید که وحشی از توست
دانه از دل خورد آن مرغ که در دام تو نیست
گرچه خورشید تو در پرده شرم است نهان
ذره ای نیست که شرمنده انعام تو نیست
خود مگر از در انصاف درآیی، ورنه
جذبه شوق حریف دل خود کام تو نیست
می شود روزی دندان ندامت خونش
هر عقیقی که سویدای دلش نام تو نیست
گرچه از حلقه به گوشان قدیم است ترا
صائب دلشده شرمنده انعام تو نیست