یک نکوروی ندیدم که گرفتار تو نیست
نیست در مصر عزیزی که خریدار تو نیست
این شعر به زیبایی و جذابیت خاص یک معشوق اشاره دارد. شاعر میگوید هیچ کسی نیست که تحت تاثیر魅魅ای معشوق قرار نگرفته باشد و در بین مردم، هیچ فردی نیست که از عشق و خواست معشوق بینیاز باشد. او معشوق را به عنوان کسی توصیف میکند که دلها را میبرد و هیچ چیز نمیتواند جاذبهی او را کاهش دهد. شاعر همچنین تأکید میکند که زیبایی و ویژگیهای این معشوق در نزد دیگران همیشه قابل توجه و خواستنی است و هر فردی به نوعی دلبستهی اوست. حتی کسانی که ممکن است به نوعی احساس تنهایی کنند، در حقیقت همواره در جستجوی دیدار با این معشوق هستند. در نهایت، شاعر به مسئلهی نادر بودن انسانهایی که بتوانند معشوق را درک و شایستهی دیدارش باشند، اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک نکوروی ندیدم که گرفتار تو نیست
نیست در مصر عزیزی که خریدار تو نیست
می بری دل ز کف شیر شکاران جهان
شیر را حوصله چشم جگردار تو نیست
لاله ای را نتوان یافت درین سبز چمن
که دلش سوخته آتش رخسار تو نیست
هر کجا صاف ضمیری است ترا می جوید
آب آیینه همین تشنه دیدار تو نیست
چون قضا، سلسله زلف تو عالمگیرست
گردنی نیست که در حلقه زنار تو نیست
چشم پرسش ز تو دارند چه مخمور و چه مست
نرگسی نیست درین باغ که بیمار تو نیست
گرچه از باغ تو یک گل نشکفته است هنوز
مژه ای نیست که خار سر دیوار تو نیست
نه همین بر گل رخسار تو شبنم محوست
دیده کیست که محو گل رخسار تو نیست؟
هر کسی را لب لعلت به زبانی دارد
شیوه ای نیست که در لعل شکربار تو نیست
دامن حسن تو از دیده ما پاکترست
گل شبنم زده در عرصه گلزار تو نیست
گرچه در ظرف صدف بحر نگردد مستور
سینه کیست که گنجینه اسرار تو نیست؟
خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی
هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست
هر که دست از تو کشیده است چه دارد در دست؟
چه طلب می کند آن کس که طلبکار تو نیست؟
پیش ارباب غرض مهر به لب زن صائب
گوش این بدگهران در خور گفتار تو نیست