در سیه خانه افلاک، دل روشن نیست
اخگری در ته خاکستر این گلخن نیست
در این شعر، شاعر به توصیف دل و دردهای آن میپردازد. او به تاریکی و سردی احساسات اشاره میکند و میگوید که دل روشنایی ندارد و حتی در دل خاکستر هم شعلهای نیست. او به این نکته اشاره میکند که اگر دل بینا باشد، نباید نگران نابینایی دیگران باشد. راز دل، همانند شمعی است که توانایی گریه کردن ندارد و در نهایت، دل به خاک برمیگردد. شاعر همچنین میگوید که غم از مردن برای دل زنده وجود ندارد و دشمن واقعی کسی است که دشمنی خود را پنهان کند. در این متن، مفهوم زمان و بیخبری انسانها درباره آمدن و رفتن مطرح میشود و نتیجهگیری میشود که در زندگی میتوان با صفای دل با دیگران کنار آمد. شاعر به کینه و حسادت نیز انتقاد میکند و به سادگی و پاکی دلها اشاره دارد. در پایان، او به ظلم و بیانصافی در دنیا و نداشتن ارزش واقعی اشیاء اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در سیه خانه افلاک، دل روشن نیست
اخگری در ته خاکستر این گلخن نیست
دل چو بیناست، چه غم دیده اگر نابیناست؟
خانه آینه را روشنی از روزن نیست
راستی عقده گشاینده اسرار دل است
شمع را حوصله گریه فرو خوردن نیست
روزی خاک شود دل چو گرانجان افتاد
منزل پای گرانخواب به جز دامن نیست
گوهر از گرد یتیمی نشود خاک نشین
دل اگر زنده بود هیچ غم از مردن نیست
دشمن آن است که پوشیده کند خصمی خویش
خصم چون کینه خود فاش کند دشمن نیست
عاقبت راز مرا سینه به صحرا انداخت
خاک را حوصله دانه نهان کردن نیست
دیده شوخ ترا آینه در زنگارست
ورنه یک سبزه بیگانه درین گلشن نیست
به همین موج ز آمد شد خود بیخبرست
هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست
نیست در قافله ریگ روان پیش و پسی
مرده بیچاره تر از زنده درین مسکن نیست
سفلگان را نزند چرخ چو نیکان بر سنگ
محک سیم و زر از بهر مس و آهن نیست
حرص هر ذره ما را به جهانی انداخت
مور خود را چو کند جمع، کم از خرمن نیست
مردم پاک گهر با همه کس می سازند
آب را سرکشی از خار و خس گلشن نیست
دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
خار در دیده چو افتاد کم از سوزن نیست
صائب از اطلس گردون گله بی انصافی است
سرو این باغچه را برگ دو پیراهن نیست