حال گویاست اگر تیغ زبان گویا نیست
شکوه و شکر به فرمان زبان تنها نیست
این شعر به بیان حالتی از انسان و درک عمیق او از زندگی میپردازد. شاعر به چالشهای زبان، عشق و سرکشی اشاره میکند و بیان میکند که خیلی از انسانها در طلب چیزهایی هستند که در واقعیت به آنها نیازی ندارند. او به تفاوت عمیق میان طلب دنیوی و روحانی اشاره دارد و میگوید که بسیاری از افراد نگاهی سطحی دارند و از درک عمیقتر خود غافلند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که بسیاری از غمها و وحشتها به نوعی توهم و درک نادرست از زندگی هستند. زندگی پر از خطرات و چالشهاست و انسانها باید برای پیش بردن خود در این دنیا، قدرت درک و بینش خود را تقویت کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حال گویاست اگر تیغ زبان گویا نیست
شکوه و شکر به فرمان زبان تنها نیست
پیش فرهاد که زد شیشه ناموس به سنگ
خنده کبک، کم از قهقهه مینا نیست
لنگر عقل به دست آر که در عالم آب
آنقدر موج خطر هست که در دریا نیست
گرمی لاله خونگرم مرا دارد داغ
ورنه مجنون مرا وحشتی از صحرا نیست
سرکشی در قدم کوه جواهر افشاند
وادی حرص به نزدیکی استغنا نیست
از طلب، مطلب اگر خیر بود طالب را
طلب روی زمین هم طلب دنیا نیست
دیده روزنه از شمع بود نورانی
چشم پوشیده بود هر که به دل بینا نیست
معنی عزلت اگر وحشت از آبادانی است
جغد در مرتبه خویش کم از عنقا نیست
نه همین فکر خط و خال تو صائب دارد
در دل سوخته کیست که این سودا نیست؟