خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیست
خار در پرده آن چشم که خونپالانیست
در این شعر، شاعر به مضامینی از جمله عشق، درد و بیتابی اشاره میکند. او میگوید که انسانها در جستجوی عشق و زیباییاند، ولی در این مسیر غم و رنجی عمیق را تجربه میکنند. تصویری از ناکامی و آتش درونی وجود دارد که نشانهای از شوق و اشتیاق به معشوق است. شاعر به تضادهای زندگی اشاره میکند و میگوید که کسانی که در پی عشقند همیشه در تنهایی و افسوس به سر میبرند. همچنین، با تشبیهات زیبا نشان میدهد که هر انسانی در تلاش است تا به معنا و مقصود خود دست یابد ولی در نهایت به سرنوشتی مشترک و ناگزیر دچار میشود. در نهایت، شاعر به حال و هوای جهان و احساسات پیچیده انسانها در این جهان اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیست
خار در پرده آن چشم که خونپالانیست
خودنمایی نبود شیوه ارباب طلب
آتش قافله ریگ روان پیدا نیست
هر که را می نگرم نعل در آتش دارد
نقطه در دایره شوق تو پا بر جا نیست
پیرو عقل به صد قافله تنها باشد
رهرو عشق اگر فرد بود تنها نیست
طعمه آه شدم چون جگر شمع و هنوز
اثر روشنی صبح اثر پیدا نیست
کشت ما را سلم، برق فنا سوخته است
خرمن ما گره خاطر این صحرا نیست
از لب خشک و دل آبله فرسود صدف
می توان یافت که نم در جگر دریا نیست
داغم از جلوه بالای پریشان سیرش
بار دل بردهد آن سرو که پا بر جا نیست
ما پریشان نظران خود گره کار خودیم
این چه حرف است که سررشته به دست ما نیست
عالمی مست و خرابند ز فکر صائب
جوش ارباب سخن هیچ کم از صهبا نیست