به بهشتی نتوان رفت که رضوانی هست
ننهم پای در آن خانه که دربانی هست
این شعر به بیان احساسات عمیق و پیچیده شاعر درباره عشق و فاصله از محبوبش میپردازد. شاعر به بهشت اشاره میکند که فقط با رضایت محبوب قابل دسترسی است و از دوریاش رنج میبرد. او به زیبایی زلف محبوب اشاره میکند که او را به زنجیری در آورده است. درد و رنج او ناشی از محبت است و شکاف عمیقی در جان او ایجاد کرده. در نهایت، شاعر با زبان استعاری از تلخی زندگی و امید به یافتن شیرینی و زیبایی در آن سخن میگوید و تأکید میکند که در هر حال، عشق و زیبایی در دل او جا دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به بهشتی نتوان رفت که رضوانی هست
ننهم پای در آن خانه که دربانی هست
نیست زنجیر سر زلف تو بی دل هرگز
دایم این سلسله را سلسله جنبانی هست
سنگ راه من سودازده طفلان شده اند
ورنه مجنون مرا نیز بیابانی هست
عرق شرم، مرا فرصت نظاره نداد
دیده خون می خورد آنجا که نگهبانی هست
دهن تنگ تو بسیار بخیل افتاده است
ورنه هر داغ مرا چشم نمکدانی هست
خنده چون پسته ز خونین جگران بیدردی است
ورنه در پوست مرا هم لب خندانی هست
نیست ممکن که نفس راست کند در دل بحر
صدفی را که به کف گوهر غلطانی هست
به عزیزی رسد از پله خواری به دو گام
یوسفی را که به طالع چه و زندانی هست
می شود زندگی تلخ به شیرینی صرف
طوطیی را که امید شکرستانی هست
می کند عامل معزول، مرا دربدری
ورنه در خانه مرا دفتر و دیوانی هست
در خزان هم گلش از بار نریزد صائب
هر ریاضی که در او مرغ خوش الحانی هست