می حرام است در آن بزم که هشیاری هست
خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست
این شعر به مضامین هشیاری، عشق و دلتنگی میپردازد. شاعر میگوید که در جایی که آگاهی و هشیاری وجود دارد، شادی و میگساری حرام است و خواب تلخی بر آن حاکم است. او از پریشانیهایش میگوید و به زیباییهایی همچون گل و خورشید نیز اشاره میکند. همچنین به جستجوی خضر (نماد دانایی و هدایت) در دل انسانهای جستجوگر و دردکشیده پرداخته و به جمع شدن کودکانی در صبح آدینه اشاره میکند. در نهایت، میپرسد چرا بخت و شانس نباید زیبا باشد، در حالی که همیشه زیبایی و عشق در دلها وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
می حرام است در آن بزم که هشیاری هست
خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست
با پریشان نظری بس که بدم، می شکنم
هر کجا آینه ای بر سر بازاری هست
می توان با گل خورشید نظر بازی کرد
همچو شبنم اگرت دیده بیداری هست
خضر بر گرد سر درد طلب می گردد
کعبه فرش است در آن سینه که آزاری هست
صبح آدینه و طفلان همه یک جا جمعند
بر جنون می زنم امروز که بازاری هست
بخت زنگار چرا سبز نباشد صائب؟
روز و شب در بغلش آینه رخساری هست