دست در دامن اندیشه زدن نادانی است
ساحلی دارد اگر بحر جهان حیرانی است
این شعر به تفکر عمیق و ناامیدی از درک حقیقت زندگی میپردازد. شاعر به نادانی انسانها اشاره میکند که به دامن اندیشههای بیپایه چنگ میزنند. او به سردرگمی و حیرانی جهان اشاره دارد و میگوید که دانش حقیقی در دایرهای بسته و سرگردان است. نسبت به مشکلات زندگی، اشاره به بیپناهی و عدم تحقق آرزوها دارد و زندگی را به دریایی طوفانی تشبیه میکند. در نهایت، شاعر بر اهمیت رضایت از داشتهها و قناعت تأکید میکند و هشدار میدهد که حرص و طمع میتواند انسان را به ورطههای ناگواری بیندازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دست در دامن اندیشه زدن نادانی است
ساحلی دارد اگر بحر جهان حیرانی است
باعث گردش افلاک که می داند چیست؟
قسمت عقل ازین دایره سرگردانی است
تا به خار و خس ما بی سر و پایان چه رسد
کشتی نوح درین قلزم خون طوفانی است
دل بیتاب ندانم که کجا می باشد
گوهر پاک غریب وطن از غلطانی است
نرسد حسن به درددل صد پاره ما
قسمت طفل ز اوراق، ورق گردانی است
دل آگاه نگردد به عزیزی خرسند
بر سر تخت همان یوسف ما زندانی است
حرص نان بیشتر از ریزش دندان گردد
که صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است
صائب از لاله عذاران به نگه قانع باش
که صبا محرم گلها ز سبک جولانی است