از شناسایی حق لاف زدن، نادانی است
قسمت نقش ز نقاش، همین حیرانی است
این شعر به بررسی حالات درونی انسان و احساسات عمیق او اشاره دارد. شاعر به تضاد میان دانایی و نادانی میپردازد و از آزادی دل سخن میگوید که از دغدغههای دنیوی بیخبر است. او میگوید که حقیقتها به راحتی قابل دسترسی نیستند و جستجوی عشق و صبر در میان چالشها و دردهای زندگی را توصیف میکند. شاعر به تأثیرات زمان و گذر عمر اشاره دارد و بر ناراحتیهای انسانی تأکید میکند. در نهایت، او با بیان احساسات عاشقانه و تمایل به وصال، سرنوشت و قدرت عشق را در زندگی بررسی میکند. شعر به نوعی پیچیدگیهای روح انسان را در مواجهه با عشق و مشکلات زندگی به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از شناسایی حق لاف زدن، نادانی است
قسمت نقش ز نقاش، همین حیرانی است
دل آزاد من از هر دو جهان بیخبرست
در صدف، گوهر من بی صدف از غلطانی است
پرتو شمع محال است به روزن نرسد
دیده تاریک نماند، دل اگر نورانی است
هر چه در سینه بود، می کند از سیما گل
شاهد تنگی دلها، گره پیشانی است
کیستم من که زنم لاف صبوری در عشق؟
کشتی نوح درین قلزم خون طوفانی است
نتوان شد ز عزیزان جهان بی خواری
نه ز تقصیر بود یوسف اگر زندانی است
سرعت عمر، ز کوه غم و درد افزون شد
کار سیلاب گرانسنگ، سبک جولانی است
زیر گردون مکن اندیشه فارغبالی
قفس تنگ چه جای پر و بال افشانی است؟
چون به فرمان روی، این دایره انگشتر توست
از تو گردنکشی چرخ ز نافرمانی است
حرص پیران شود از ریزش دندان افزون
که صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است
سر خط مشق جنون است خط سبز بتان
نقطه خال سیه، مرکز سرگردانی است
چه خیال است که از دوری ظاهر گسلد؟
ربط من با کمر نازک او روحانی است
پشت شهباز به سرپنجه گیرا گرم است
ناز آن چشم سیه مست ز خوش مژگانی است
کی به جمع دل صد پاره ما پردازد؟
طفل شوخی که مدارش به ورق گردانی است
چون برآرم سر ازان آیه رحمت صائب؟
نوسوادم من و آن زلف، خط دیوانی است