عالم امنی اگر هست همین بیهوشی است
هست اگر جنت در بسته همین خاموشی است
این شعر به تفکرات عمیق درباره بیخبر بودن و خاموشی میپردازد. شاعر معتقد است که در بیhoشی و خاموشی، آرامش وجود دارد و اینکه جنت و نیکبختی در این حالت نهفته است. او به کسانی که در زندان عقل گرفتارند اشاره میکند و از آنها میخواهد که از غم و مشکلات دور شوند. همچنین، شاعر به مفهوم پختگی و نارس بودن میپردازد و میگوید که در این دنیا، گل بیخاری وجود ندارد و همه چیز در زیر سایه خاموشی و عدم آگاهی است. در نهایت، شعر به کنایه میزند که لذت از نوشیدن شراب، در حقیقت، به معنی غفلت از دردهای دل است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عالم امنی اگر هست همین بیهوشی است
هست اگر جنت در بسته همین خاموشی است
هر که افتاده به زندان خرد می داند
که پریخانه صاحب نظران بیهوشی است
ای صبا درگذر از غنچه لب بسته من
که گشاد دل من در گره خاموشی است
در سر تیغ زبان بیهده گویان را نیست
فتنه هایی که نهان زیر سر سر گوشی است
پختگی در خور جوش است درین میخانه
خامی باده نارس گنه کم جوشی است
گل بی خاری اگر هست درین خارستان
پیش صاحب نظران مهر لب خاموشی است
غرض از خوردن می صائب اگر بیخبری است
خوردن خون دل خود چه کم از می نوشی است؟