غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۶۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

نفس باد بهاران چمن آرای خوشی است

سایه ابر عجب دام تماشای خوشی است

۲

نفس گرم طلب کن ز جگرسوختگان

که در احیای دل مرده مسیحای خوشی است

۳

کج مکن پیش قدم گردن خود چون مینا

کز دل و چشم ترا ساغر و مینای خوشی است

۴

چه زنی قطره به هر سوی، فرو رو در خویش

که درین تنگ صدف گوهر یکتای خوشی است

۵

تو بدآموز به صحرا شده ای چون مجنون

ورنه وحشت زده را گوشه دل جای خوشی است

۶

اگر از هر دو جهان چشم توانی پوشید

در پریخانه دل آینه سیمای خوشی است

۷

وصل هر چند میسر به تمنا نشود

مکن اندیشه دیگر که تمنای خوشی است

۸

بوسه ای گر به دو عالم دهد آن جان جهان

از ندامت مکن اندیشه که سودای خوشی است

۹

صائب از صحبت خوبان جهان قسمت ما

نیست گر لطف بجا، رنجش بیجای خوشی است

بازگشت به سروده‌های صائب