دل من تیره ز بسیاری گفتار شده است
زین پریشان نفس آیینه من تار شده است
این شعر بیانگر حسرت و غم شاعر از تنهایی و دوری از معشوق است. شاعر احساس میکند که صحبتهای بیحاصل و دردهای درونی او را به تاریکی و پریشانی کشانده است. او به وضعیت خود بهعنوان یک کودک تهیدست در گلزار اشاره میکند و نشان میدهد که از دیدار معشوق محروم است. همچنین، شاعر به احساسی از شرم و گناه اشاره دارد که دلی ناآرام و پر از اشتیاق را به تصویر میکشد. او در نهایت میگوید که در نهایت، تن به قبول شرایط میدهد و از غم و ملامت دیگران بیتفاوت شده است. این شعر نمایانگر تلاطمهای عاطفی و جستجوی عشق و آرامش در زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل من تیره ز بسیاری گفتار شده است
زین پریشان نفس آیینه من تار شده است
چون سیه روی نباشم، که ز بیمغزی ها
مد عمرم چو قلم صرف به گفتار شده است
همچو رهزن به دلش دیدن منزل بارست
هر که را درد طلب قافله سالار شده است
هست آگاه ز محرومی من از دیدار
طفل شوخی که تهیدست ز گلزار شده است
می گدازد چو مه چارده از دیده شور
ساغر هر که درین میکده سرشار شده است
نیست از دوزخم اندیشه که از شرم گناه
هر سر مو به تنم ابر گهربار شده است
چون سپندست سویدا به دلم بی آرام
خال تا گوشه نشین دهن یار شده است
تن به تسلیم و رضا ده که ازین خوش نفسان
خار در پیرهن من گل بی خار شده است
صائب از سنگ ملامت گله ای نیست مرا
کبک من مست ازین دامن کهسار شده است