تا جنون انجمن افروز دل خونین است
دیده شیر مرا شمع سر بالین است
در این اشعار، شاعر از احوالات دلخسته و جنونآلود خود سخن میگوید. او به حضور شمعی در کنار خود اشاره میکند که نماد روشنی و زندگی است. همچنین به عشق و درد ناشی از آن میپردازد و به این نکته اشاره دارد که عشق و دلباختگی مانند عطری خوشبوی است که ریشه در شور و شوق دارد. در این باغ پرگل، هر چیزی به طرز عجیب و شگفتآوری تحت تأثیر لذت و جنون است. شاعر همچنین از سنگینی و مشکل بودن اوضاع در باطن آدمی صحبت میکند و به آنهایی که به آسانی زندگی میکنند، هشدار میدهد. در نهایت، او بر اهمیت تفکر و شنیدن صداهای عمیقتر تأکید دارد و میگوید افرادی که صبوری و حوصله ندارند، نمیتوانند از زیباییهای عمیق زندگی بهرهمند شوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا جنون انجمن افروز دل خونین است
دیده شیر مرا شمع سر بالین است
خون خور و مهر به لب زن که درین عبرتگاه
نفس نافه ز خونین جگری مشکین است
در و دیوار چمن مست شد از خنده گل
این چه شوری است که با این می لب شیرین است
این نه لاله است که از مستی سودازدگان
دامن دشت جنون پر ز کف خونین است
سرخی چشم من از خجلت بی اشکیهاست
این سفالی است که بی می چو شود رنگین است
تن پرستان و سبک خیزی محشر، هیهات
هر که شب سیر خورد وقت سحر سنگین است
علم معرکه فتح بود پای ثبات
لنگر بحر پر آشوب جهان تمکین است
صله فکر بلندست شنیدن صائب
گوش بی حوصلگان تشنه لب تحسین است