نفس سوخته شمع سر بالین من است
مهر خاموشی من جام جهان بین من است
این شعر بیانگر حالتی عمیق و درونگرایانه است. شاعر از آلام و دردهای درونی خود میگوید و تصاویری از اندوه و تنهایی را به تصویر میکشد. او با تشبیهات زیبا از احساساتش سخن میگوید؛ مثلاً شمعی که نفسش سوخته است و مهر خاموشیاش نمایانگر غم و بیتفاوتی است. همچنین از جنگ میان روح و جسم، یتیمی دل و غم زمین صحبت میکند. شاعر به عشق و تأثیرات آن بر روی کائنات و زیباییها نیز اشاره میکند و در نهایت از سردرگمی و حیرت خود سخن میگوید که شبیه به خانهای دربسته است. این کلمات نهایتاً به جدائی و رنجی اشاره میکند که فردی که در حال غفلت و سخنچینی است، به خود روا میدارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نفس سوخته شمع سر بالین من است
مهر خاموشی من جام جهان بین من است
تیغ چون بید ز جان سختی من می لرزد
موج بی بال وپر از لنگر تمکین من است
بر دلم گرد یتیمی چو گهر نیست گران
عشرت روی زمین در دل غمگین من است
لنگر از خویش سرانجام دهد کشتی من
پله خواب، گران از دل سنگین من است
حسن از تربیت عشق شود عالمسوز
سرخی روی گل از نغمه رنگین من است
خواهد از نقش به نقاش رسانید مرا
اتحادی که در آیینه حق بین من است
بحر از پنجه مرجان نپذیرد آرام
ناصح از ساده دلی در پی تسکین من است
شده ام خانه دربسته ز حیرت صائب
می خورد خون خود آن کس که سخن چین من است