در بهاران سر مرغی که به زیر بال است
از دم سرد خزان ایمن و فارغبال است
این شعر با مضامین عاطفی و فلسفی سرشار از تاملات درونی و معانی عمیق درباره زندگی و احساسات انسانی است. شاعر به contrast میان بهار و خزان اشاره کرده و نشان میدهد که چگونه در دل انسانها امید و ترس از جدایی همزمان وجود دارد. به این نکته پرداخته میشود که اعمال انسانها از آنها جدا نمیشوند و تأکید بر این است که مال و ثروت در زندگی اهمیت دارد، اما در نهایت جنبههای معنوی و روحانی اهمیت بیشتری دارند. شاعر به شکایات از سرنوشت و گردش افلاک اشاره کرده و احساس درد و رنج را به تصویر میکشد. وی همچنین زیباییهای ظاهری و درونی را بررسی میکند و به تضاد میان آگاهی و ناآگاهی انسان از عیوب خود اشاره دارد. این شعر در نهایت به نوعی دعوت به تامل و تفکر درباره زندگی و جایگاه واقعی انسان در جهان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در بهاران سر مرغی که به زیر بال است
از دم سرد خزان ایمن و فارغبال است
هر چه اندوخته ای از تو جدا می گردد
آنچه هرگز نشود از تو جدا، اعمال است
چه کنی دعوی تجرید، که درویشان را
چشم بر حسن مآل است و ترا بر مال است
همه از گردش افلاک شکایت داریم
پایکی خرمن ما گرچه ازین غربال است
می خراشد جگر سنگ، فغان جرسش
یارب این قافله را چشم که در دنبال است؟
شکوه هایی که گره گشته مرا در دل تنگ
تب گرمی است که موقوف به یک تبخال است
به سیاهی شده ای ملتفت از آب حیات
ای که از حسن ترا چشم به خط و خال است
ایمن از دیده شورست جمالی که تراست
کز لطافت گل رخسار تو بی تمثال است
سرو بالای ترا پایه بلند افتاده است
ساق سیمین ترا هاله مه خلخال است
نیست ممکن نکند رحم به دردی که مراست
دل بیدرد تو هر چند که فارغبال است
نیست از عیب خود آگاه، خودآرا صائب
چشم طاوس ز کوته نظری بر بال است