شکوه از گردش گردون ز بصیرت دورست
گوی چوگان قضا در حرکت مجبورست
این شعر به بیان دردها و ناملایمات زندگی انسان میپردازد. شاعر از ناتوانی در کنترل سرنوشت و چرخش روزگار شکایت میکند و به زخمهای ناشی از تقدیر اشاره میکند. او همچنین به نابرابری و کجفهمی آدمی در اعتبار دادن به تواناییهای خود اشاره دارد. شاعر از خوشیهای زودگذر و زیباییهای فانی، سرنوشت شوم، و دلبستگیهای عاطفی میگوید. او به این نکته نیز اشاره میکند که در حالی که زندگی پر از درد و زخم است، زیباییهایی نیز وجود دارد که ممکن است زیر قضا و قدر پنهان بمانند. در نهایت، او بر تجمع سختیها و بیثمری تلاشهای انسان تأکید میکند و به ناامیدی از تغییر تقدیر اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شکوه از گردش گردون ز بصیرت دورست
گوی چوگان قضا در حرکت مجبورست
ساخت هر زخم تو لب تشنه زخم دگرم
آب تیغ تو هم ای کان ملاحت شورست!
خصم بیجا به زبردستی خود می نازد
زودتر پاره کند زه، چو کمان پرزورست
گوهر شوخ، گریبان صدف پاره کند
چرخ اگر تربیت ما نکند معذورست
شوربختی چه کند با دل صد پاره ما؟
زخم ما در جگر تیغ قضا ناسورست
غور کن غور، که چون آینه بی زنگار
زره جوهر ما زیر قبا مستورست
از دم صبح چو اوراق خزان انجم ریخت
همچنان شمع به تاج زر خود مغرورست
بیشتر گشت سیه کاریم از موی سفید
حرص را گرمی هنگامه ازین کافورست
زر میندوز که چون خانه پر از شهد شود
آن زمان وقت جلای وطن زنبورست
حسن را ملک ز بیماری چشم آبادست
عشق را خانه ز ویرانی دل معمورست
تابع مطرب تردست بود وجد و سماع
چرخ در گرد بود تا سر ما پرشورست
معنی روشن و خورشید، گل یک چمنند
فکر صائب نتوان گفت چرا مشهورست