راز من نقل مجالس ز صفای گهرست
همچو آیینه مرا هر چه بود در نظرست
این شعر به بیان رازهای عشق و دوستی میپردازد. شاعر میگوید که در مجالس، صفای دل را با دیگران در میان میگذارد و همچون آیینه، هر آنچه در نظر دارد به وضوح نشان میدهد. او به همین دلیل از چهره محبوبش صحبت میکند و به حیرت دیگران در این زمینه اشاره میکند. شاعر تأکید میکند که در دوستیها باید احتیاط کرد، چراکه این ارتباطها گاهی ممکن است نامتعادل و مشکلساز باشد. او به غم دل و احساسات عمیق اشاره میکند و میگوید که برخی مشکلات جز با شجاعت قابل حل نیستند. به نوعی، او عشق را میستاید و نشان میدهد که تلاش و پیگیری در عشق نیازمند عزم راسخ است، هرچند که این مسیر دشوار و باریک باشد. در نهایت، شاعر به مقایسه عشق و نفسپرستی میپردازد و میگوید که این دو فرآیند متفاوت هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
راز من نقل مجالس ز صفای گهرست
همچو آیینه مرا هر چه بود در نظرست
زین چه حاصل که رخ یار مرا در نظرست؟
چشم حیرت زدگان حلقه بیرون درست
توشه برداشتن آیینِ سبکباران نیست
جگر خویش خورد هر که به ما همسفرست
به خموشی چمن آرا لب مرغان را بست
سنگ دندان پریشان سخنان گوش کرست
تکیه بر دوستی ساخته خلق مکن
کاین بنایی است که ناساخته زیر و زبرست
پنبه بر داغ دل هر که گذاری امروز
تیغ خورشید قیامت چو برآید، سپرست
هر که در چشمه سوزن سفر دریا کرد
سفرش باد مبارک که حدیدالبصرست
شکرابی که ازان عیش رقیبان تلخ است
به مذاق من دلسوخته شیر و شکرست
خار را تشنه جگر سر به بیابان ندهد
هر که چون آبله در راه طلب دیده ورست
گرچه موی کمر و رشته جان باریک است
جاده حسن سلوک از همه باریکترست
صائب این آن غزل حضرت سعدی است که گفت
عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست