لاله رویی که ازو خار مرا در جگرست
برگریزان دل و باغ و بهار نظرست
در این شعر، شاعر به تأمل در عشق و دلتنگی میپردازد. لالهای که به خار تبدیل شده و در دلش زخم ایجاد کرده، نماد عشق و درد است. او میگوید که زندگی و سفر اهل طلب ادامه دارد و هر چه در دل و باغ است، بهار و زیبایی است. شاعر به سختیهایی که در دل تحمل میشود و به زخم زبانها و دردهای روحی اشاره میکند. او همچنین به مفهوم بصیرت و درک عمیق در عشق اشاره میکند و میگوید که زندگی تنها به سالها و ماهها محدود نیست، بلکه باید به عمق و هدف زندگی توجه کرد. عشق و اشک را به عنوان دو نهاد طبیعی و اجتنابناپذیر در زندگی بشر توصیف میکند و گریزی به نعمتهای زندگی و قناعت نیز دارد. در نهایت، او به بیان احساسات عمیق خود میپردازد و میگوید که سخن حقیقی از درد دل برمیخیزد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
لاله رویی که ازو خار مرا در جگرست
برگریزان دل و باغ و بهار نظرست
نیست آوارگی اهل طلب را انجام
تا زمین هست بجا، ریگ روان در سفرست
می کند تیغ سیه تاب مرا جوهردار
خارخاری که ز عشق تو مرا در جگرست
حال روشن گهران را همه کس می داند
هر چه در خانه آیینه بود، در نظرست
دل پر خون تهی از زخم زبان می گردد
راحت آبله در زیر سر نیشترست
رهزنی کز تو کند صلح به اسباب غرور
اگر از راه بصیرت نگری، راهبرست
نیست ممکن که به همت دل خود باز کند
تا دل غنچه هواخواه نسیم سحرست
تا به کی سال و مه عمر ز هم پرسیدن؟
حاصل عمر به تحقیق سزاوارترست
ریزشی می کند از راه کرم ابر بهار
ورنه چون سرو، مرادست طلب بر کمرست
شکوه رزق بود بر من قانع تهمت
هست اگر بر دل این مور غباری، شکرست
سخنی کز جگر سنگ برون آرد آه
بی تکلف، سخن صائب خونین جگرست