مستی حسن، هم از ساغر سرشار خودست
باده لعلیش از لعل گهربار خودست
این شعر درباره عشق و مستی ناشی از آن است. شاعر به توصیف حالتی میپردازد که عشق، همچون بادهای مستکننده، وجود عاشق را پر کرده و او را درگیر زیبایی معشوق میکند. عشق نسبت به معشوق به حدی قوی است که حتی در شرایط دشوار نیز دل عاشق همچنان به او وابسته است. شاعر به تجلیات مختلف عشق اشاره میکند، از جمله حسرت و اشتیاقی که در دل عاشق وجود دارد و نیز زیباییهای ظاهری و باطنی معشوق. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشق و وابستگی به معشوق همچون سرنوشتی است که انسان را در زنجیر میکند و عاشق نمیتواند از آن فرار کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مستی حسن، هم از ساغر سرشار خودست
باده لعلیش از لعل گهربار خودست
می توان یافتن از حلقه شدنهای خطش
که به صد چشم دلش واله رخسار خودست
بر گرفتاری ما کی جگرش می سوزد؟
آن که بیش از همه عشاق گرفتار خودست
به کباب دل عاشق نکند تلخ دهن
هر که را نقل می از لعل شکربار خودست
کی به نقد دل و جان دگران پردازد؟
چون مه مصر، عزیزی که گرفتار خودست
دل چون آینه از سنگ توقع دارد
بس که آن آینه رو تشنه دیوار خودست
می کند جلوه مستانه نکویان را مست
بیشتر مستی طاوس ز رفتار خودست
یکقلم فاختگان را خط آزادی داد
سرو موزون تو از بس که هوادار خودست
به پریشانی عشاق کجا پردازد؟
آن که از سلسله زلف، گرفتار خودست
نظر از جلوه خورشید کجا آب دهد؟
شبنم هر که نظرباز به گلزار خودست
عکس خود سیر ندیده است در آینه و آب
بس که اندیشه اش از غمزه خونخوار خودست!
چه گل از روی تو نظاره تواند چیدن؟
که به مستی عرق شرم تو هشیار خودست
چند پوشیده کنی عشق خود از اهل نظر؟
نیست بیمار کسی چشم تو بیمار خودست
چه دهم دل به نگاری که بود واله خویش؟
چه پرستم صنمی را که پرستار خودست؟
نیست ممکن که شود رام به مجنون صائب
رم ز خود کرده غزالی که طلبکار خودست