غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۳۹

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

صیقل روح و طباشیر جگر مهتاب است

جام شیری که برد دل ز شکر مهتاب است

۲

شمع بالین من خسته تب گرم من است

شربت سرد من تشنه جگر مهتاب است

۳

شمع روشن گهران روشنی از هم گیرد

رونق افروز می پاک گهر مهتاب است

۴

این چه رمزست که در خانه دربسته دل

از فروغ رخ او تا به سحر مهتاب است

۵

هر دلی مظهر انوار تجلی نشود

پیش مهر آن که کند سینه سپر مهتاب است

۶

در دل ماست نهان یار و جهان روشن ازوست

ماه جای دگر و جای دگر مهتاب است

۷

چشمه مست من رنگ نمی گرداند

در سرای من اگر سیل، گر مهتاب است

۸

دل صائب نخورد آب ز هر ماه جبین

زنگ آیینه ارباب نظر مهتاب است

بازگشت به سروده‌های صائب