غمگسار دل سودازده من شبهاست
همزبانی که مرا هست همین یاربهاست
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و غمگین شاعر اشاره دارد. او در شبها به یاد معشوق خود غمگین است و حتی در تنهایی، این یاد معشوق بر دل او سنگینی میکند. شاعر به آرزوها و تمایلاتی که در دل خود دارد اشاره میکند و میگوید که به عشق خود نمیتواند برسد. او به طور خاص به حسرت و انتظار اشاره میکند و بیان میکند که سردی و تنهایی در زندگی او وجود دارد. همچنین، شاعر با اشاره به مشکلات دنیوی و زندگی، بیان میکند که در نهایت تنها زهر فنا است که برای انسان باقی میماند. در کل، شعر حاکی از غم و التهاب درونی و عشق ناتمام است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غمگسار دل سودازده من شبهاست
همزبانی که مرا هست همین یاربهاست
در سیه خانه لیلی نبود مجنون را
با خیال تو حضوری که مرا در شبهاست
آرزو در دل من حلقه بیرون درست
سینه ساده من سد ره مطلبهاست
نیست ممکن به عزیزی نرسند آخر کار
یوسفی چند که محبوس درین قالبهاست
بهر دیوانه من نعل در آتش دارد
هر کجا کودک شوخی که درین مکتبهاست
چه خیال است که نشکسته درآید به کنار؟
دل که طوفان زده موجه این غبغبهاست
گرمی حرص به جز مرگ ندارد درمان
عرق سرد سرانجام علاج تبهاست
کار دنیای تو گر در گره افتد خوش باش
چه به جز زهر فنا در گره عقربهاست؟
می کشد غیرت هفتاد و دو ملت صائب
هر که چون پیر خرابات ز خوش مشربهاست