دانه اشک بود توشه راهی که مراست
دل آسوده بود قافله گاهی که مراست
این شعر به نوعی بیانگر احساسات عمیق شاعر است. او از درد و رنج درونی خود صحبت میکند و اشاره به دانه اشکی دارد که در سفر زندگی همراه اوست. شاعر به قافلهداری اشاره میکند که قلبش آرام است و از نیروی درونیاش به عنوان دریا یاد میکند. همچنین، به دشمنی که او را میسوزاند، نقد میکند و از قناعت و حس حسادت میگوید. او به تلخیها و دشواریهای زندگی میپردازد و میبیند که تنها با عشق و ارتباط عمیق میتواند از تاریکی به روشنی برسد. در انتها، شاعر با ناله و آه، از بیپناهی خود سخن میگوید و میپرسد که چه کنیم وقتی که تنها بال و پر خود را داریم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دانه اشک بود توشه راهی که مراست
دل آسوده بود قافله گاهی که مراست
کمر از موجه خویش است مرا چون دریا
چون حباب از سر پوچ است کلاهی که مراست
دشمن خویش بود هر که مرا می سوزد
خونی برق بود مشت گیاهی که مراست
گر قناعت به پر کاه کنم، چشم حسود
پر برآرد به هوای پر کاهی که مراست
در کشیدن چه خیال است کند کوتاهی
تا به گوهر نرسد رشته آهی که مراست
تا به زلفش ندهی دل، به تو روشن نشود
که شب قدر بود روز سیاهی که مراست
دیده پاک کلف می برد از چهره ماه
رخ چون ماه مگردان ز نگاهی که مراست
بحر روشنگر آیینه سیلاب بود
پیش رحمت چه بود گرد گناهی که مراست
حلقه در گوش فلک می کشم از ناله و آه
کیست تا تیغ شود پیش سپاهی که مراست؟
چه کنم صائب اگر سر به گریبان نکشم؟
غیر بال وپر خود نیست پناهی که مراست