غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۳۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

در لحد گل نکند شعله داغی که مراست

روغن از ریگ کند جذب چراغی که مراست

۲

درنگیرد نفس شعله به خاکستر سرد

می خونگرم چه سازد به دماغی که مراست

۳

نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب

چه کند می به لب خشک ایاغی که مراست؟

۴

دل من گرم نگردد به سخن با هر کس

ندهد نور به هر بزم چراغی که مراست

۵

نیست در زیر فلک پادشهان را صائب

از غم و محنت ایام فراغی که مراست

بازگشت به سروده‌های صائب