کار سرجوش کند درد ایاغی که مراست
پر طاوس بود پای چراغی که مراست
شعر به توصیف حالاتی از درد و زیبایی میپردازد که به نوعی به وجود شخصی شاعرانه اشاره دارد. شاعر از نور و روشنایی درون خود سخن میگوید و بیان میکند که روشنایی او مستقل از دیگران است. او همچنین به گل و شبنم اشاره میکند و نشان میدهد که عشق او نه تنها در خویش، بلکه به عنوان منبع زیبایی و زندگی در اطرافش نیز حس میشود. شاعر به این نکته اشاره میکند که خوشی و آرامش او وابسته به دیگران نیست و در درون خود چراغی دارد که او را روشنی میبخشد. در نهایت، شعر به عواطف عمیق و خاص خود شاعرانه اشاره دارد که نمیتوان آن را به راحتی از دیگران گرفت و نشاندهنده تنهایی و بسته بودن احساساتش در دل است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کار سرجوش کند درد ایاغی که مراست
پر طاوس بود پای چراغی که مراست
نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب
تر نگردد ز می ناب دماغی که مراست
خانه خلق اگر از روزنه روشن گردد
دل سیه می شود از روزن داغی که مراست
نیست محتاج به شمع دگران خانه من
هم ز سرگرمی خویش است چراغی که مراست
نیست چون لاله مرا چشم به دست دگران
می برون آورد از خویش ایاغی که مراست
قسمت خال ز کنج دهن خوبان نیست
صائب از روی زمین کنج فراغی که مراست