اشک لعلی است روان بر رخ چون زر که مراست
بحر و کان را نبود این زر و گوهر که مراست
این شعر دربارهٔ عشق و ارزشهای درونی انسانهاست. شاعر از زیبایی و ارزش خاص خود سخن میگوید، با این حال به طور عمومی از انسانهای دیگر و دنیای خارجی فاصله میگیرد. او میگوید که عشق و درد در زندگیاش بسیار مهمتر از هر چیز دیگری است و به خودی خود در جستجوی حقیقت و اتصال به عشق است. همچنین، به این نکته اشاره میکند که هیچ چیز نمیتواند جلودار او در مسیر عشق باشد، و در نهایت، ارزشهای فردی و احساسات عمیق او از هر چیزی باارزشترند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اشک لعلی است روان بر رخ چون زر که مراست
بحر و کان را نبود این زر و گوهر که مراست
حرف حق گرچه بلندست ز من چون منصور
سردارست بسامانتر ازین سر که مراست
هر قدر بیش خورم، کم نشود خون جگر
چشم بد دور ازین باده احمر که مراست
بهر کاهش بود افزایش من چون مه نو
کز دل خویش بود رزق مقدر که مراست
داغ بالین من و درد بود بستر من
چون کنم خواب به این بالش و بستر که مراست؟
مگر از جاذبه عشق به جایی برسم
ورنه پیداست کجا می رسد این پر که مراست
نیست ممکن که کند دانه من نشو و نما
گر رگ ابر شود هر مژه تر که مراست
آن که جان دو جهان را به نگاهی نخرد
کی به چشم آیدش این جان محقر که مراست؟
نیست در میکده عشق کسی را صائب
از دل و چشم خود این شیشه و ساغر که مراست