پیش ازین جانان حساب دیگر از من می گرفت
همچو قمری طوق حکم من به گردن می گرفت
این شعر به توصیف عشق و زیبایی میپردازد و لحظات پیشین عاشق را به خاطر میآورد. شاعر از دلتنگی و اضطرابهای خود در عشق سخن میگوید. او به یاد میآورد که چگونه معشوقش یک زمان بر او تسلط داشت و زیباییاش همه چیز را تحت تأثیر قرار میداد. حالا، او به تمایز بین آن زمان و حالتی که در آن عشقش در زندگیاش به وجود آمده میپردازد. شاعر به زیبایی و تأثیر آن بر زندگی و احساساتش به خوبی اشاره میکند و همچنین به ناکامی و غم ناشی از جدایی نیز اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیش ازین جانان حساب دیگر از من می گرفت
همچو قمری طوق حکم من به گردن می گرفت
گر به سیر خانه آیینه می رفت، از حجاب
اول از فرمان پذیری رخصت از من می گرفت!
می رود چون چاک در دلها سراسر این زمان
پاکدامانی که رو از چشم سوزن می گرفت
این زمان شمع نسیم صبحگاهی دیده ای است
چهره گرمی کز او آتش به گلشن می گرفت
این زمان فرش است در هر کوچه ای چون آفتاب
آن که روی خود ز چشم شوخ روزن می گرفت
حسن روز افزون او مستغنی از مشاطه بود
تا رخش آیینه از دلهای روشن می گرفت
این زمان خوارم، وگرنه پیش ازین آن شاخ گل
همچو شبنم طفل اشکم را به دامن می گرفت
سینه چاکی همچو گل می گشت بر گرد دلم
غنچه اش روزی که سامان شکفتن می گرفت
نیست اشک و آه را تأثیر در سنگین دلان
ورنه دل آتش ز سنگ و آب از آهن می گرفت
دیده بودم این پریشانی که پیش آمد مرا
صائب آن روزی که دل در زلف مسکن می گرفت