دوش مجلس از زبان شکوه ام در می گرفت
کاش این شمع پریشان را کسی سر می گرفت
این شعر به نوعی از حسرت و ناکامی میپردازد. شاعر از شرایط دشوار و تأثیرات منفی جهان بر انسانها صحبت میکند. او آرزو میکند که کسی به او کمک کند و روشنایی را به زندگیاش بیاورد. همچنین به قدرت عشق و معرفت اشاره میکند و اینکه اگر انسانها از آن بهرهمند شوند، دنیای بهتری خواهند داشت. شاعر در نهایت از فضای غمناک بزم و جدایی خود سخن میگوید و حسرت میزند که چگونه شرایط میتوانست متفاوت باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش مجلس از زبان شکوه ام در می گرفت
کاش این شمع پریشان را کسی سر می گرفت
کوه تمکین و سبکساری کنون هم پله اند
رفت آن موسم که بحر عشق لنگر می گرفت
دیده ابلیس اگر می داشت نور معرفت
خاک را از چهره چون خورشید در زر می گرفت
آن که می زد از نصیحت آب بر آتش مر
کاش اول پرده از رخسار او برمی گرفت
چشم خود را داده بود از آب حیوان خضر آب
تا غرور آیینه از دست سکندر می گرفت
با ضعیفان سختگیریهای چرخ امروز نیست
دایم این بیدادگر نخجیر لاغر می گرفت
شرم اگر بیرون در می بود و می در اندرون
صحبت ما و تو امشب رنگ دیگر می گرفت
صائب از بزمی که من افسرده بیرون آمدم
پنبه مینا ز روی گرم می در می گرفت