بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت
برگ عیش پنج روزم را به دامان کرد و رفت
در این شعر، شاعر از تاثیری که زیبایی و عشق بر روح و ذهنش گذاشته صحبت میکند. بوی زلف محبوبش او را پریشان کرده و روزهای شادیاش را به پایان رسانده است. شاعر به تلخیها و دردهای ناشی از عشق اشاره دارد و بیان میکند که هیچ نشانهای از عشق واقعی وجود ندارد. او به یاد میآورد که لحظاتی از زیبایی و لذت میتواند زخمهای عمیق روحی را ایجاد کند و هر کسی که از دنیا و دشواریها فرار کند، در نهایت نمیتواند از سرنوشت خود بگریزد. در نهایت، شاعر به ناپایداری و گذرای زندگی اشاره دارد و تأکید میکند که هر شخصی باید با واقعیتهای زندگی روبهرو شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت
برگ عیش پنج روزم را به دامان کرد و رفت
آه دود تلخکامان کار خود را می کند
زلف پندارد مرا خاطر پریشان کرد و رفت
ذره ای از آفتاب عشق در آفاق نیست
این شرر را کوهکن در سنگ پنهان کرد و رفت
وقت آن کان ملاحت خوش که از یک نوشخند
داغهای سینه ما را نمکدان کرد و رفت
هر که زین دریای پر آشوب سر زد چون حباب
تاج و تخت خویش را تسلیم طوفان کرد و رفت
پاس لشکر داشتن از خسروان زیبنده است
این نصیحت مور در کار سلیمان کرد و رفت
هر که بیرون آمد از دارالامان نیستی
چون شرر در اوج هستی یک دو جولان کرد و رفت
روزگار خوش عنانی خوش که چون سیل بهار
کعبه گر سنگ رهش گردید، ویران کرد و رفت
هر که صائب از حریم نیستی آمد برون
بر سر خشت عناصر یک دو جولان کرد و رفت