گرچه از بیداد خسرو زین جهان فرهاد رفت
دولت او هم به اندک فرصتی بر باد رفت
این شعر به توصیف غم و فراق عاشقانه میپردازد. در آن به بیدادگری و سختیهای عشق اشاره میشود، مانند رنج فرهاد که برای عشق شیرین خود به جان فشانی کرد. بیانگر این است که عشق و دلتنگی همچون غنچهای در دل جوانه میزند و با گذشت زمان، انسان را به سوی آزادی و رهایی میکشاند. همچنین از تغییرات زندگی و تأثیر آن بر دل و روح انسان میگوید. هر که در زندگی سختیهایی را تجربه کند، میتواند با دل شاد و آرامش درونی، بر آنها غلبه کند. در نهایت، شعر بر این نکته تأکید دارد که عشق و تلاش برای رسیدن به آن، بالاترین غنای انسانی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرچه از بیداد خسرو زین جهان فرهاد رفت
دولت او هم به اندک فرصتی بر باد رفت
خون عاشق مدعی از سنگ پیدا می کند
بیستون تیغ از کمر نگشود تا فرهاد رفت
صید من کز ناتوانی بر زمین بسته است نقش
حیرتی دارم که چون از خاطر صیاد رفت
داشت دلتنگی مرا چون غنچه در مهد امان
چون گل از بیهوده خندی خرمنم بر باد رفت
هر که چون قمری به طوق بندگی گردن نهاد
از ریاض آفرینش همچو سرو آزاد یافت
در نگاه اولین هر کس ز دنیا چشم بست
چون شرر خندان برون از عالم ایجاد رفت
نقش پای ماست بر عقل متین ما دلیل
می توان دانست هر جا خامه فولاد رفت
شکوه من چون حباب از انقلاب بحر نیست
کز هوای خود، سر بی مغز من بر باد رفت
از سهیل تربیت شد عاقبت کان عقیق
رنگ من یک چند اگر از سیلی استاد رفت
می شود پاک از گنه عاشق به هر صورت که هست
نقش شیرین خواهد از تردستی فرهاد رفت
هر که از سیل حوادث بیش شد زیر و زبر
با دل معمور صائب زین خراب آباد رفت