تا به فکر خود فتادم روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت
در این شعر، شاعر به تأمل در زندگی و گذر زمان میپردازد. او از این میگوید که هر زمانی که به فکر تغییر یا اقدام افتاده، زمان از بین رفته و فرصتها را از دست داده است. شاعر به ناامیدی و داغهای ناشی از از دست دادن زمان اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که هر بار که تلاش کرده، غفلت و بیتوجهی مانع از تحقق آرزوهایش شده است. او در نهایت از خواننده میخواهد که عمر باقیمانده را بیهوده نگذرانند و به شدت هشدار میدهد که زمان بسیار زودگذر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا به فکر خود فتادم روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت
قوت سرپنجه مشکل گشای فکر من
در ورق گردانی لیل و نهار از دست رفت
تا کمر بستم غبار از کاروان بر جا نبود
از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت
داغهای ناامیدی یادگار خود گذاشت
خرده عمرم که چون نقد شرار از دست رفت
تا نفس را راست کردم ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم نوبهار از دست رفت
پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم
خویش را نشناختم آیینه دار از دست رفت
حاصل عمر پریشان روزگارم چون صدف
تا نهادم پا ز دریا بر کنار از دست رفت
عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار
تا عنان آمد به دستم اختیار از دست رفت
عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران
تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟