حاصلی غیر از تهیدستی دل روشن نداشت
شمع با آن منزلت هرگز دو پیراهن نداشت
شاعر در این اشعار به بیان احساسات ناخوشایند و ناامیدی میپردازد. او بیان میکند که هیچ چیزی جز فقر و تهیدستی برای او باقی نمانده و با اینکه شمعی با منزلت است، ولی همیشه در تنگنای شرایط قرار دارد. او از حسرت پرواز و ناامیدی از آینده صحبت میکند و به بیتوجهی دیگران اشاره میکند که هیچ کمک و حمایتی برایش وجود ندارد. در ادامه، از درد و زجر عمر تلف شدهاش به خاطر تلاشهای بیفایده سخن میگوید و در نهایت به بیگانگیاش نسبت به آشنایان و تنگی و مشکلات زندگیاش اشاره میکند. به طور کلی، این شعر بیانگر احساس تنهایی، ناامیدی و فشار زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حاصلی غیر از تهیدستی دل روشن نداشت
شمع با آن منزلت هرگز دو پیراهن نداشت
چشم ما را حسرت پرواز در دل شد گره
بس که امید پر کاهی ازین خرمن نداشت
هر قدر پایم به سنگ آمد درین ظلمت سرا
هیچ دلسوزی چراغی پیش پای من نداشت
می شود از تنگ چشمان دستگاه عیش تنگ
وقت زخمی خوش که چشم بخیه از سوزن نداشت
عمر خود بیجا تلف کردم به دست و پا زدن
ساحلی این بحر خونین جز فرو رفتن نداشت
نیست جز بیگانگی از آشنایان روزیم
گرچه پاس آشنایی هیچ کس چون من نداشت
رشته تابی تا بجا بود از لباس هستیم
خار صحرای ملامت دستم از دامن نداشت
شد جهان تنگ از ترک خودی بر من وسیع
این قبای تنگ، صائب چاره جز کندن نداشت