غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۴۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

هرکه از عالم مجرد شد غم عالم نداشت

مالک دینار شد هر کس که یک درهم نداشت

۲

گوهر مقصود را در دامن همت نیافت

رخنهٔ دل را صدف یک چند تا محکم نداشت

۳

این زمان هر آدمی صد دیو را ره می‌زند

رفت آن عهدی که شیطان بیم از آدم نداشت

۴

شد فلک در روزگار این خسیسان، تنگ‌چشم

ورنه هرگز آفتابش چشم بر شبنم نداشت

۵

این جواب آن غزل صائب که می‌گوید نقی

پا به زنجیر جنون چون من کسی محکم نداشت

بازگشت به سروده‌های صائب