پاس یک بیدار دل گردون بد گوهر نداشت
نور بینش با هزاران دیده اختر نداشت
شاعر در این شعر به ناامیدی و دلتنگی خود اشاره میکند و احساس میکند که وقت و زندگیاش بیثمر گذشته است. او بر این نکته تأکید میکند که در زمانهاش چیز ارزشمندی وجود ندارد و هر چه تلاش کرده، نتیجهای نداشته است. او از سردی و بیحسی روزگار سخن میگوید و به غم و ناراحتیهایی اشاره میکند که بیخانمانی و دلتنگی او را فراگرفته است. در نهایت، شاعر به یاد گذشتههای خوش و امید به روزهای بهتر اشاره میکند، اما این امید در مواجهه با واقعیات تلخ زندگی، به یأس و ناامیدی میانجامد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پاس یک بیدار دل گردون بد گوهر نداشت
نور بینش با هزاران دیده اختر نداشت
سردی گردون به روشن گوهران امروز نیست
هرگز این خاکستر افسرده یک اخگر نداشت
از زبان گندمین افتاد در کارم گره
خوشه بی حاصل من دانه دیگر نداشت
پیش راه گرم رفتاران گرفتن مشکل است
سوخت هر خاری که دست از دامن من برنداشت
گشت غم بی خانمان تا خانه دل شد خراب
چون نگردد، غیر دل غم خانه دیگر نداشت
شب که در میخانه ساقی آن بهشتی روی بود
ساغر ما پای کم از چشمه کوثر نداشت
ملک دلها را مسخر کرد آن آیینه رو
این چنین پیشانی اقبال، اسکندر نداشت
خون گرم من به خونریز جهانش گرم ساخت
ورنه پیش از کشتن من تیغش این جوهر نداشت
یاد ایامی که باغ حسن آن آیینه رو
این چنین پیشانی اقبال، اسکندر نداشت
خون گرم من به خونریز جهانش گرم ساخت
ورنه پیش از کشتن من تیغش این جوهر نداشت
یاد ایامی که باغ حسن آن آیینه رو
غیر طوطی سبزه بیگانه دیگر نداشت
بی سبب کردم تلف در چاره جویی عمر را
صندل این قوم صائب غیر دردسر نداشت