شورش سودای ما افلاک را معمور داشت
پر نمک بود این نمکدان تا سر ما شور داشت
شعر به بررسی احساسات و تجربیات انسانی از زاویهای فلسفی و عاشقانه میپردازد. شاعر به شور و شوقی که به عالم بالا و همچنین به عشق دارد اشاره میکند. او به حوادث و چالشهای زندگی مینگرد و میگوید که در دلش احساس گناه و درد وجود دارد. همچنین، او از فقر و محدودیتها سخن میگوید و بر این نکته تأکید میکند که عشق و هنر نباید در قید و بند باشند. در نهایت، شاعر به اهمیت صداقت و فروتنی در عشق و ادب اشاره دارد و از لذتهای بزم وصال و نزدیک شدن به معشوق سخن میگوید. بهطور کلی، شعر نشاندهندهٔ جستجوی شاعر برای درک عمیقتر عشق و زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شورش سودای ما افلاک را معمور داشت
پر نمک بود این نمکدان تا سر ما شور داشت
در شکست من ندارد چرخ سنگین دل گناه
در بغل مینای من سنگ از می پر زور داشت
بار منت بر دل نازک گرانی می کند
زخم خود را گل ز بوی خویشتن ناسور داشت
برنیاید از لبم در فقر، آواز سؤال
کاسه چوبینم شکوه افسر فغفور داشت
می تواند داشت طوفان را مقید در تنور
سینه هر کس که راز عشق را مستور داشت
خال دیگر بر جمال پادشاهی می فزود
گر سلیمان گوشه چشمی به حال مور داشت
نیست جای لاف و دعوی راه باریک ادب
عشق چوب دار ازان پیش ره منصور داشت
از فلک هرگز غباری بر دل صافم نبود
زنگ، طوطی بود تا آیینه من نور داشت
دور گردی لذتی دارد که دل در بزم وصل
با کمال قرب، حسرت بر نگاه دور داشت
هیچ کس می باید از صائب نباشد پیشتر
خدمت دیرینه را خواهی اگر منظور داشت