رزق من زان نرگس مستانه جز خمیازه نیست
فتح باب من ازین میخانه جز خمیازه نیست
شاعر در این شعر به حسرت و ناامیدی خود نسبت به عشق و زندگی اشاره میکند. او میگوید که همه چیزهایی که به آن امید داشته، جز خمیازه و بیحالی چیزی برایش به ارمغان نیاورده است. از میخانه و زیباییها، تنها بیحاصل شدن و خمیازهکشیدن نصیبش شده است. عشق و روابط عاشقانهاش هم مانند بوس و کنار دلخواه، بینتیجه مانده است. شاعر به پرواز پروانه و روشنایی شمع هم اشاره میکند، اما همه چیز به یکنواختی و حسرت ختم میشود. نهایتاً، او به تضاد بین نادانی و دانایی میپردازد و نتیجه میگیرد که در دنیای عقل و فهم، تنها خمیازه برایش باقی مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رزق من زان نرگس مستانه جز خمیازه نیست
فتح باب من ازین میخانه جز خمیازه نیست
آه کز بی حاصلیها آنچه می ماند به من
چون صدف زان گوهر یکدانه جز خمیازه نیست
روزی دست و دهان عاشق از بوس و کنار
زان نگار از وفا بیگانه جز خمیازه نیست
می کشد فانوس گستاخانه در بر شمع را
روزی بال و پر پروانه جز خمیازه نیست
از شراب ما دگرها شادمانی می کنند
قسمت ما چون لب پیمانه جز خمیازه نیست
روزی ما چون ملایک دانه تسبیح ماست
در بساط ما ز آب و دانه جز خمیازه نیست
تیر تخشی دارد از نخجیر ما هر کس که هست
گرچه ما را چون کمان در خانه جز خمیازه نیست
رزق نادانان بود صائب شرابی بی غمی
در بساط مردم فرزانه جز خمیازه نیست