آسمان در چشم ما دود و بخاری بیش نیست
سر به سر روی زمین مشت غباری بیش نیست
این شعر با زبانی عمیق و فلسفی به بررسی دنیا و زندگی انسانی میپردازد. شاعر به توصیف بیاهمیتی و فانی بودن جهان میپردازد و نشان میدهد که آسمان و زمین در نهایت چیزی جز دود و غبار نیستند. او به تکرار فصلها و گذر زندگی اشاره میکند و تأکید میکند که تمامی این تغییرات و گلاویزهای انسانی بیشتر به خاطر امور سطحی و جزئی است. شاعر به زهد و ریاضت برخی افراد اشاره میکند که از دنیای مادی دوری میجویند، اما در حقیقت، همه چیز همچون خاری در مسیر زندگی است. او همچنین از نگرانی و دلتنگی انسانها برای چیزهایی یاد میکند که در حقیقت ارزش چندانی ندارند. در نهایت، شاعر به ویژه از عشق و شوق انسانی میگوید که در درون ما شعلهور است و هیچ چیز بدون آن معنا ندارد. او بر این باور است که آنچه در زندگی باقی میماند، تنها اثرات این احساسات و تجربیات عمیق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آسمان در چشم ما دود و بخاری بیش نیست
سر به سر روی زمین مشت غباری بیش نیست
پشت و روی باغ دنیا را مکرر دیده ایم
چون گل رعنا خزان و نوبهاری بیش نیست
در بساط خاکیان چون گردباد از دور چرخ
جان گردآلوده ای و خارخاری بیش نیست
از صف مردان جگرداری نمی آید برون
ورنه گردون کودک دامن سواری بیش نیست
خصمی مردم به یکدیگر برای خرده ای است
جنگ سنگ و آهن از بهر شراری بیش نیست
زاهدان خشک خرسندند از گوهر به کف
خاروخس را مطلب از دریا، کناری بیش نیست
گوشه گیران را امید صید دارد گوشه گیر
مطلب دام از زمین گیری شکاری بیش نیست
گرچه صحرای قیامت بیکنار افتاده است
داستان شوق ما را رقعه واری بیش نیست
ز آتشی کز عشق او در سینه سوزان ماست
آسمان و انجمش دود و شراری بیش نیست
گوشه چشمی ز شیرین چشم دارد کوهکن
مزد ما از کارفرما ذوق کاری بیش نیست
قسمت ممسک ز جمع مال باشد پیچ و تاب
آنچه می ماند به جا زین گنج، ماری بیش نیست
پیش مردانی کز این ماتم سرا دل کنده اند
خاک گوری، چرخ نیلی سوکواری بیش نیست
بیقراریهای من چون پا گذارد در رکاب
شعله جواله طفل نی سواری بیش نیست
نیست صائب بوسه و پیغام در طالع مرا
قسمت من زان لب میگون خماری بیش نیست