آه مظلومان برون آید ز لب بی اختیار
ناوک دلدوز را آسودگی در کیش نیست
این شعر حاکی از درد و رنج مظلومان است که بهطور ناخواسته از دل برمیآید. شاعر به ناتوانی در فرار از زخم زبان و رنجسختیها اشاره میکند و میگوید که در دلهای بی آرزو، دیگر راهی برای غم و دلشکستگی نیست. او به بلاهایی که انسان را از خودخواهی دور میکند و امنیت میبخشد، اشاره میکند و از گرانجا بودن و وابستگی به لذتها انتقاد میکند. همچنین، شاعر میگوید که نعمتهای واقعی برای درویشها وجود ندارد و تنها جمعآوری مال، باعث نگرانی و نشانهای از انسانی بیانصاف است. در نهایت، از باقیمانده زندگی، فقط درد و رنج را در نظر میگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آه مظلومان برون آید ز لب بی اختیار
ناوک دلدوز را آسودگی در کیش نیست
گرچه از زخم زبان صائب نیاسودیم ما
شکر کز تیغ زبان ما دل کس ریش نیست
در دل بی آرزو راه غم و تشویق نیست
در جهان بی نیازی هیچ کس درویش نیست
از گرانجانی تو در بند علایق مانده ای
پیش آتش این نیستان کوچه راهی بیش نیست
از بلاها می کند ترک خودی ایمن ترا
لشگر بیگانه ای ملک ترا چون خویش نیست
می کند تر نان خشک خود به خوناب جگر
نعمت الوان اگر بر سفره درویش نیست
روزی ممسک ز جمع مال، تشویش است و بس
آنچه می ماند به زنبور از عسل جز نیش نیست