نیست چشمی کز فروغ روی او پر آب نیست
بخل در سرچشمه خورشید عالمتاب نیست
در این شعر، شاعر به موضوعاتی چون عشق، حقیقت، و جستجوی معنای واقعی زندگی پرداخته است. او به زیبایی و نور روی محبوب اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز در دنیا نمیتواند جایگزین آن شود. بخل و تنگنظری را محکوم کرده و تأکید میکند که مهر و محبت واقعی، نه در ظاهر که در عمق وجود انسانها باید جستجو شود. شاعر از زهد ظاهری و بیمحتوا انتقاد میکند و به جستجوی حقیقت در دل مشغول است. همچنین، او به اهمیت عشق و احسان اشاره دارد و بیان میکند که عشق واقعی نمیتواند با مرگ و مشکلات دنیوی تحت تأثیر قرار گیرد. در پایان، قدرت کلام و درک عمیق از زندگی را کلیدی میداند برای رسیدن به معنای واقعی وجود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست چشمی کز فروغ روی او پر آب نیست
بخل در سرچشمه خورشید عالمتاب نیست
لعل سیرابش مگر بر تشنگان رحمی کند
ورنه در چاه زنخدان آنقدرها آب نیست
زهد بی کیفیت این زاهدان خشک را
هیچ برهانی به از خمیازه محراب نیست
تنگ چشمی عام باشد در جهان آب و گل
بحر هم بی کاسه دریوزه گرداب نیست
سینه گرمی طمع داریم از احسان عشق
دیده ما بر سمور و قاقم و سنجاب نیست
می کنم کسب هوا در عین طوفان چون حباب
خانه بر دوشان مشرب را غم سیلاب نیست
مهر خاموشی حصاری شد ز کج بحثان مرا
ماهی لب بسته را اندیشه از قلاب نیست
چشم ما را مرگ نتواند ز روی عشق بست
دیده قربانیان را سیری از قصاب نیست
از دل بیتاب در یک جا نمی گیرم قرار
اضطراب گوهر غلتان کم از سیماب نیست
شمع کافوری نمی خواهد فروغ صبحدم
با ید بیضای ساقی حاجت مهتاب نیست
از خموشی در گره داریم صد باغ و بهار
کوزه لب بسته ما بی شراب ناب نیست
همت ما نیست کوته، گر بود منزل دراز
راه اگر خوابیده باشد، پای ما در خواب نیست
از خس و خار غرض گر پاک باشد سینه ها
هیچ باغ دلگشا چون دیدن احباب نیست
تشنه خورشید را غافل نسازد رنگ و بو
شبنم بیتاب را در دامن گل خواب نیست
گر ترا آیینه انصاف باشد بی غبار
فیض چاک سینه ما کمتر از محراب نیست
از قماش پیرهن یوسف شناسان فارغند
پاک چشمان را نظر بر عالم اسباب نیست
با تن آسانی سخن صائب نمی آید به دست
صید معنی را کمندی به ز پیچ و تاب نیست