تیغ بر خورشید خواباند خم ابروی دوست
در کمند آرد صبا را زلف عنبر بوی دوست
این شعر به عشق و دوستی پرداخته و از درد و آرزوی وصال دوست حکایت میکند. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا، احساسات عمیق خود را نسبت به محبوبش بیان میکند. او توصیف میکند که چگونه زیبایی و خم ابروی محبوبش او را به سمت خود میکشد و عشقش همچون زنجیری او را به دام میاندازد. شاعر با اشاره به اشکهایش و تلاشهایش برای رسیدن به دوست، احساس ناامیدی و longing را به تصویر میکشد. در نهایت، او به عشق و شوقی اشاره میکند که هر شب به یاد محبوبش در دلش زنده میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تیغ بر خورشید خواباند خم ابروی دوست
در کمند آرد صبا را زلف عنبر بوی دوست
بس که با تردامنان زانو به زانو می کشید
زنگ بدنامی گرفت آیینه زانوی دوست
تا نهادم بر سر کویش قدم، رفتم ز دست
گرده بیهوشدارو بود خاک کوی دوست
همچو طفلی کز دبستان رخصت باغش دهند
می دهد هر قطره اشکم به جست و جوی دوست
رشته امید چندین مرغ دل را پاره کرد
دستبازی های گستاخ صبا با موی دوست
یک به یک پهلونشینان را به خاک و خون نشاند
برنمی آید کسی با تیغ یک پهلوی دوست
شوق هر شب کعبه را صائب به آن تمکین که هست
در لباس شبروان آرد به طوف کوی دوست