شکوه ام آتش زبان گردیده است از خوی دوست
آه اگر آبی بر این آتش نریزد روی دوست
شاعر در این شعر از شدت عشق و محبت به دوست سخن میگوید و تشبیهات گوناگونی برای بیان احساساتش به کار میبرد. او آتش عشق را به نقشی از وجود خود تبدیل کرده و آرزو دارد که این آتش با آرامشی به مانند آب خاموش شود. شاعر از دوری و نزدیکی به محبوبش صحبت کرده و اشاره میکند که حتی در نزدیکی نیز دشواریهایی وجود دارد. همچنین، در این شعر زیبایی و تاثیر محبوب بر طبیعت و احساسات دل را توصیف میکند، به طوری که هر چیزی به عشق او رنگ و جلوهای ویژه میدهد. در نهایت، شاعر میگوید که عشق واقعی و عمیق نمیتواند در قالبی محدود بگنجد و هر کسی که در جستجوی دوست است، به خوشبختی خواهد رسید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شکوه ام آتش زبان گردیده است از خوی دوست
آه اگر آبی بر این آتش نریزد روی دوست
دور باش ناز اگر نزدیک نگذارد مرا
زیر یک پیراهن از یکرنگیم با بوی دوست
می شود هر شعله ای انگشت زنهار دگر
آتش سوزان طرف گردد اگر با خوی دوست
از صدای شهپر جبریل بر هم می خورد
گوش هر کس آشنا گردد به گفت و گوی دوست
کاسه دریوزه سازد ناف را آهوی چین
چون پریشان سیر گردد زلف عنبر بوی دوست
می کند از بار دل سرو و صنوبر را سبک
رو به هر گلشن گذارد قامت دلجوی دوست
گر به این دستور آرد روی دلها را به خود
قبله ها را طاق نسیان می کند ابروی دوست
می شود سیل بهاران خاروخس را بال و پر
رفتن دل می برد ما بیخودان را سوی دوست
می برد گوی سعادت از میان رهروان
هر که از سر پای می سازد به جست و جوی دوست
این جواب آن غزل صائب که اهلی گفته است
عاشق اندر پوست کی گنجد چو بیند روی دوست؟