دل به خون در انتظار وعده جانان نشست
بر سر آتش به تمکین این چنین نتوان نشست
این شعر به بیان احساسات عمیق و دلتنگیهای عاشقانه پرداخته است. شاعر از انتظار و امید به وصال محبوب سخن میگوید و ناامیدی و رنج ناشی از عشق را به تصویر میکشد. او به تضاد بین زیبایی و درد عشق اشاره میکند و احساساتش را با تصاویری از آتش، طوفان و غبار توصیف میکند. در نهایت، شاعر به اهمیت عشق و تأثیر آن بر زندگی افراد اشاره دارد و میگوید که عشق میتواند حتی در سختیها و کثرت مشکلات، زیباییهایی را به ارمغان آورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل به خون در انتظار وعده جانان نشست
بر سر آتش به تمکین این چنین نتوان نشست
در صدف گوهر ز چشم شور باشد در امان
حسن یوسف بیش شد تا در چه و زندان نشست
بیم سیلاب خطر فرش است در معموره ها
فارغ البال است هر جغدی که در ویران نشست
از کواکب تا پر از سنگ است دامان فلک
با حضور دل درین وحشت سرا نتوان نشست
گشت تیر روی ترکش در نظرها آه من
در دل تنگم ز بس پهلوی هم پیکان نشست
چشمه خورشید در گرد خجالت غوطه زد
تا غبار خط مشکین بر رخ جانان نشست
داشتم وقت خوشی از بی قراری های عشق
کشتیم بی بال و پر گردید تا طوفان نشست
در سیاهی چون نگین زد غوطه اسکندر، ولی
خضر را نقش مراد از چشمه حیوان نشست
شد عبیر رحمت جاوید صائب در کفن
هر که را گردی ز راه عشق بر دامان نشست