جای خود وا می کنند اهل صفا بر روی دست
دارد از روشندلی آیینه جا بر روی دست
در این شعر، شاعر به توصیف جایگاه و مقام افراد اهل صفا و پاکی میپردازد. او میگوید که هر کس با خلوص نیت و نیکوکاری از ته دل خود را پاک کند، همچون خوبان از او استقبال میشود. شاعر به امید و آرزوهای انسان اشاره کرده و میگوید که اگر کسی نتواند به آرزوهایش دست یابد، دلش بیمدعا و بیغمان خواهد بود. در نهایت، شاعر عشق را ساده میداند و مطرح میکند که حتی چیزهای کوچک نیز ارزش و جایگاهی دارند. در این شعر، تصاویری از عشق، امید، و جایگاه انسانی به زیبایی توصیف شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جای خود وا می کنند اهل صفا بر روی دست
دارد از روشندلی آیینه جا بر روی دست
از ته دل هر که خون خویش را سازد حلال
می دهندش جای خوبان چون حنا بر روی دست
انتظار سنگلاخش مانع افکندن است
این که دارد چرخ چون ساغر مرا بر روی دست
هر سر شاخی ز گل در کسب آب و رنگ ازو
کاسه دریوزه دارد چون گدا بر روی دست
روی امیدش نگردد لاله رنگ از زخم خار
هر که را چون گل نباشد خونبها بر روی دست
چون بود دولت خدایی، دشمنان گردند دوست
می برد تخت سلیمان را هوا بر روی دست
آرزوهایی کز او دست تمنا کوته است
جمله را دارد دل بی مدعا بر روی دست
سهل باشد عشق اگر از خاک بردارد مرا
مور را بخشد سلیمان نیز جا بر روی دست
می جهد چون سنگ و آهن آتش از بال و پرش
گر بگیرد استخوانم را هما بر روی دست
عاقبت زد بر زمین چون نقش پایم بی گناه
داشتم آن را که عمری چون دعا بر روی دست
مگذر از کسب هنر صائب که از راه هنر
می گذارد شاه را شهباز پا بر روی دست