وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست
جبهه را چون خشت بر خاک در میخانه بست
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای درونی شاعر میپردازد. شاعر در آن به زیبایی و جذابیت ظاهری معشوق اشاره میکند و از ناتوانی دل مجنونش در عشق سخن میگوید. او به یادآوری وعدهها و آرزوهای ناتمام خود میپردازد و از محدودیتها و سرکوبهایی که در عشق و زندگی تجربه کرده، گلایه میکند. همچنین، اشارهای به بیتفاوتی افراد نسبت به رنجهای او و آرامش در خاکی که رازی در آن نهفته است، دارد. در انتها، به کنایهگویی و انتقاد از مراجع و قوانین اجتماعی میپردازد که ممکن است آزادی عاشقانه را محدود کنند. کل شعر نشاندهندهی تنش بین عشق و محدودیتهای اجتماعی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست
جبهه را چون خشت بر خاک در میخانه بست
با سیه چشمان نمی جوشد دل مجنون ما
داغ خونها خورد تا خود را بر این دیوانه بست
وعده بوس آرزوی تشنه را در خواب کرد
دیده این طفل را شیرینی افسانه بست
گر ملایم بگذری از مشهد ما عیب نیست
شمع نخل موم بهر ماتم پروانه نیست
چون نپیچاند به افسون دست گستاخ مرا؟
زلف طراری که بتواند زبان شانه نیست
خاک ما از عافیت آباد خاموشان بود
حرف نتوان بر لب ما چون لب پیمانه بست
می کنی منع سرشک از دیده خونبار من
جز تو ای مژگان که در بر روی صاحبخانه بست؟
محتسب دست تعدی گر چنین سازد دراز
در گلوی شیشه خواهد سبحه صد دانه بست