غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۱۴

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

بهر قتل ما کمر آن حسن بی اندازه بست

دفتر گل را خس و خاشاک ما شیرازه بست

۲

بی دماغان جنون را رام کردن مشکل است

سوخت لیلی، محمل خود تا بر این جمازه بست

۳

سوخت چون خال از فروغ عارض گلگون او

از شفق آن کس که بر خورشید تابان غازه بست

۴

آب شد از انفعال پیچ و تاب زلف او

موج بر آب روان چندان که نقش تازه بست

۵

جمع نتوانست کردن این دل صد پاره را

آن که اوراق خزان را بارها شیرازه بست

۶

نه همین صائب بلند آوازه گشت از حرف عشق

صاحب گلبانگ شد هر کس که این آوازه بست

بازگشت به سروده‌های صائب