هر که دل در غمزه خونریز آن جلاد بست
رشته جان بر زبان نشتر فصاد بست
این شعر به بیان احساس عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری چون "دل در غمزه خونریز" و "رشته جان بر زبان نشتر فصاد" نشان میدهد که عشق میتواند بسیار دردناک و عذابآور باشد. او بحث میکند که حتی سنگ هم در مرگ عاشق احساس نمیکند، اما عشق او، مانند فرهاد و بیستون، از لالههای ماتم پر است. شاعر به طرح نکاتی درباره غیرت و بیتابی در عشق میپردازد، و به طور کلی به دشواریهای عشق و غمهای آن اشاره میکند. او همچنین به نمادهایی مثل شمع و جلاد اشاره میکند تا پیچیدگی و درد عشق را بیشتر نمایان کند. در پایان، شاعر از احساس helplessness و حیرت در برابر سرنوشت خود صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر که دل در غمزه خونریز آن جلاد بست
رشته جان بر زبان نشتر فصاد بست
سنگ اگر در مرگ عاشق خون نمی گرید، چرا
بیستون از لاله نخل ماتم فرهاد بست؟
رشته بی تابی غیرت اگر باشد رسا
می توان بر چوب دست شانه شمشاد بست
ناله بلبل نیفشارد اگر دل غنچه را
چون جرس یک لحظه نتواند لب از فریاد بست
کرده ام لوح مزار خویش از سنگ فسان
زنگ اگر از خون من آن خنجر فولاد بست
بال سیر شعله جواله بستن مشکل است
نقش شیرین را چسان در بیستون فرهاد بست؟
بر رخ بحر از نسیم آه سرد من حباب
سخت تر صد پیرهن از بیضه فولاد بست
سرمه سا چشمی که من زان مجلس آرا دیده ام
بر گلوی شیشه بتواند ره فریاد بست
چون زبان مار، خار آشیانم می گزد
تا در فیض قفس بر روی من صیاد بست
شمع را در وقت کشتن چشم بستن رسم نیست
حیرتی دارم که چون چشم مرا جلاد بست؟
بس که صائب از نگاه عجز من خون می چکید
دیده خود را به وقت کشتنم جلاد بست