غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۰۵

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است

چون صدف زین گوهر شهوار آغوشم تهی است

۲

از دل بیدار و اشک آتشین و آه گرم

دستگاه زندگی چون شمع خاموشم تهی است

۳

درد تلخی در قدح دارم که کوثر داغ اوست

شیشه دل گرچه از صهبای سرجوشم تهی است

۴

گرچه عمری شد به دریا می روم دست و بغل

همچو موج از گوهر شهوار آغوشم تهی است

۵

سرگذشت روزگار خوشدلی از من مپرس

صفحه خاطر ازین خواب فراموشم تهی است

۶

گفتگوی پوچ ناصح را نمی دانم که چیست

این قدر دانم که جای پنبه در گوشم تهی است!

۷

خجلتی دارم که خواهد پرده پوش من شدن

گرچه از سجاده تقوی بر و دوشم تهی است

۸

گرچه دارم در بغل چون هاله تنگ آن ماه را

همچنان از شرم، جای او در آغوشم تهی است

۹

می زنم لاف خودی صائب ز بیم چشم زخم

ورنه از زنگ خودی آیینه هوشم تهی است

بازگشت به سروده‌های صائب