شد چو عالمگیر غفلت، جاهل و دانا یکی است
خانه چون تاریک شد بینا و نابینا یکی است
این شعر به وضوح به وحدت و یکپارچگی همه چیز در عالم اشاره دارد. شاعر میگوید که در دنیای غفلت، همه افراد، چه دانا و چه نادان، به یک شکل زندگی میکنند. او به تاریکی خانه اشاره میکند که در آن بینا و نابینا یکسان احساس میکنند. همچنین او عشق را بدون تمایز و شناخت میبیند و میگوید در عشق، نه خرد نقشی دارد و نه تدبیر، بلکه همه چیز در یک سطح قرار دارد. شاعر بر اهمیت اتحاد در بین دانش و نادانی، و همچنین در احساسات و آلام انسانی تاکید میکند. او به مقایسه رنگها و اشیاء مختلف میپردازد و میگوید که در حقیقت، همه اینها تنها جلوههایی از یک حقیقت واحد هستند. در نهایت، شاعر بر این نکته تاکید دارد که انسانها باید از قید و بندهای تمایزات خود رها شوند و به یگانگی وجودی برسند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شد چو عالمگیر غفلت، جاهل و دانا یکی است
خانه چون تاریک شد بینا و نابینا یکی است
نیست مجنون را ز شور عشق پروای تمیز
گردباد و محمل لیلی درین صحرا یکی است
نیست تدبیر خرد را در جهان عشق کار
ناخدا و تخته کشتی درین دریا یکی است
ز اختلاف ظرف، گوناگون نماید رنگ می
ورنه در میخانه وحدت می حمرا یکی است
ما نفس بیهوده می سوزیم در آه و فغان
سرکشی و عجز پیش حسن بی پروا یکی است
گوشه گیرانند پیش کوته اندیشان سبک
ورنه شان کوه قاف و شوکت عنقا یکی است
آه ما رعناترست از آه ماتم دیدگان
آنچنان کز جمله شبها شب یلدا یکی است
غافلان از کاهلی امروز را فردا کنند
ورنه پیش خود حساب امروز با فردا یکی است
نیست صدر و آستانی خانه آیینه را
خار و گل را جای در چشم و دل بینا یکی است
اختلاف رنگ، گل را برنیارد ز اتحاد
با دو رنگی پیش یکرنگان گل رعنا یکی است
شق کنند از تیغ صائب گر سر ما چون قلم
سرنمی پیچیم از توحید، حرف ما یکی است